۲۳ تیر ۱۳۹۲

0- جستجو اصول راهنمای حق در کتابهای مسلمانان



 جستجو  اصول راهنمای حق  در کتابهای مسلمانان

مى دانيم كه  علم حكمت (فلسفه)  بعنوان اصول راهنمای حق يكى از بزرگترين دست آوردهاى انديشه بشرى است اما کمتر به حكمت از ديدگاه انبياء نگريسته نشده است در صورتى كه بنابر عقيده بسيارى علم حكمت از انبياء به وجود آمده و سپس در انديشه روشنفكران و علماء رسوخ نموده است. به قول شيخ محمود شبسترى :
 علم حكمت ز انبياء برخاست              حكمت كژ نه حكمت راست
حكمت اول كه بود آب زلال                 مختلط شد به جهل و شرك و ضلال
بايد پرسيد اين حكمتی كه از انبياء برخاسته است و آب زلال بوده است در كجاست اگر بگوئيم از ميان رفته است و ديگر اثرى از آن باقى نمانده است پس صحبت كردن از چيزى كه نيست عبث است و اگر بگوئيم نه- حكمتي كه امروز در دست داريم با همه تنوع آن همان حكمتى است كه از انبياء برخاسته است بايد گفت اين حكمتى كه در دست است بدرد انسان نمى خورد نه تنها هيچ مشكلى را در زندگى انسان حل نمى كند بلكه خود به مشكل بزرگى بدل شده است و باعث بيشترين گمراهى هاى انسان مى باشد چرا كه حكمت هايى كه امروز ما در دسترس داريم اغلب بر پايه شرك به وجود آمده است بدين معنا كه پايه همه فلسفه هاى موجود بر شرك نسبى يعنى ثنويت استوار است و مى دانيم كه در هر امرى اگر يگانگى (توحيد) نباشد به دليل وجود ثنويت انواع تضادها و تناقض ها به وجود مى آيد و متقابلان در رابطه با يكديگر همديگر را تخريب مى كنند در نتيجه انواع روشهاى عملى بر پايه آن فلسفه به وجود مى آيد و آنچه كه در عمل به كار مى رود منطق ناميده مىِشود پس هر منطقى زاييده يك فلسفه اى است كه زير بناى آن منطق مى باشد در نتيجه حكمت يعنى فلسفه اى كه از انبياء برخاسته است بايد منطق مناسب خود را نيز داشته باشد اما آنچه كه از فلسفه و منطق امروز ما در دست داريم بيشترين آنها از انديشه هاي علماء يونان سرچشمه گرفته است حتى چيزى كه امروز بنام فلسفه و منطق اسلامى در دانشگاه ها و حوزه هاى علميه تدريس مى شود چيزى نيست مگر فلسفه و منطق يونانى كه فقط رنگ و لعاب اسلامى گرفته است و هيچ ربطى نه تنها به اسلام ندارد بلكه حتى ربطى به اديان ديگر هم ندارد بنابراين اگر شبسترى آنها را مورد انتقاد قرار مى دهد به اين دليل است كه آنها را بمثابه افكار جهل و شرك و ضلالت مى بيند از اينرو با معرفى كردن انواع فلسفه و منطق به زبان شعر آنها را مورد نقد و هجوم قرار میدهد. و مى گويد:
فلسفه چيست نزد اهل ملل                  شرك و خودرائى و ضلال و حيل
راى اشراقيان افلاطون                       مختلط شد به كفر گوناگون
راى مشائيان به فكر خسيس                شد مدون به سعى رسطاليس
ساخت آلت ولى در استعمال                غلط افتادش از ضلال خيال
شكل منطق بدان خيال پرداخت               كه خدا دان شود ذهى پنداشت
  به قياسات عقل يونانى                    نرسد كس به قرب ايمانى
ابلهى باصفا و قلب سليم               بهتر از زيركى و راى سقيم
با اين كه شبستري فلسفه و منطق هاى موجود را به باد حمله مى گيرد ولى خود هم به جاى آنها چيزى را پيشنهاد نمى كند بايد پرسيد از كجا بايد آغاز كرد چگونه بايد تحقيق كرد تا به سرچشمه زلال حكمت دست يافت به غير از شبسترى بسيارى از علماء و روشنفكران با او در اين راى موافق هستند كه فلسفه و منطق هاى موجود عامل گمراهى اند   شيخ بهائی نيز در مزمت فلسفه و منطق يونانی شعری دارد که با کمی تصرف آن را می آوريم:
ای کرده به علم خرافی خوی               نشنيده ز علم حقيقی بوی
سرگرم به حکمت يونانی                      بی بهره زحکمت قرآنی
بر علم رسوم چو دل بستی                  بر اوجت اگر ببَرد پستی!
يک در نگشود ز مفتاحش                  اشکال افزود ز ايضاحش!
سور قرآن فرموده نبی             از سور ارسطو چه می طلبی؟!
نی برده زعلم فروع واصول               شرمت باد از خدا و رسول!
علمی بطلب که به دل نوراست                      سينه زتجلی آن طور است
علمی بطلب که صوری نيست               فطری است و خيالی نيست
علمی بطلب که جدالی نيست                 تکوينی است و اوهامی نيست
  علمی که دهد به تو  جان نو                   علم اصول دین است  زمن بشنو
  بلكه خود اين فلسفه ها و منطق ها ی بشر ساخته ثبات ندارند و هر كسى به ميل و راى شخصی خود آنها را ويران مى كند و دوباره به طور ديگرى بنا مى كند . مثلا ,
دكتر عبدالحسين مشكو‌ه الدينی در كتاب تاثير و مبادى آن ص 4 آورده است .
ايراداتى در فلسفه
1-فلسفه بافى مشكلى از زندگى نمى گشايد بايد دنبال علمى رفت كه منافع عملى داشته و سودى از آن عايد زندگانى شود
2-قضاياى فلسفى ثابت نيست و دائماً در معرض تبدل است به همين جهت دائماً فلسفه اى را خراب مى كنند و از نو مى سازند بنابراين فلسفه جز موهومات چيزى نيست.
ايرادات بر فلسفه اسلامی
1-منابعى كه به دست مسلمانان رسيده از افلاطون و ارسطو و مبانى فلسفه اسلامی از آنها ساخته شد و ربطى به اسلام ندارد و هيچ گونه سندى از قرآن براى آنها نيست.
2-اسلام اصلا فلسفه ندارد و اگر داشته باشد بايد مستخرج از قرآن باشد كه آن هم تاكنون انجام نگرفته است.
3-اگر كسى فلسفه صحيحى در دست مى داشت و از اين مرموزات آگاه مى بود بايستى از آنها استفاده عملى ببرد و اگر در زندگى عملى قابل استفاده نباشد آن فلسفه باطل است. (نوشته مشكوه الدينی تمام شد)
از ميان روحانيون معاصر - شيخ اسماعيل خوئينى در كتاب آفات شناخت آورده  ص 251
 در ميان آن سه گروه (فيلسوفان - متصوفه - حجتيه) و همه كسانى كه براى خود مكتبى و تزى غير از مكتب انبياء دارند و آن عبارت است از اين كه همه آنها مقلد خود و پيرو خود و افكار و عقايد رهبران فكرى خودشان هستند و تسليم صرف انبياء و پيامبران و قرآن و امامان نيستند اگر چه مقدارى از عقايد و افكار اسلامى را هم به پذيرند اما آن قسمتها را پذيرفته و قبول دارند كه با عقل و انديشه آنها وفق مى دهد.مثلا فلاسفه و صوفيه و عرفا و حتي شيخيه و حجتيه همه مى خواهند اسلام و اصول و فروع آن را با مبانى عقلى و از اصول استدلال و از صافى مبانى خود بگذرانند و اگر مسئله ای مانند معاد جسماني يا اختيار و اراده خداوند با عقل و فهم آنها وفق نداد آن را قبول نمى كنند و خلاصه اصل و اصيل در تفكر اينها افكار و عقايد خودشان است . فلسفه خود را فلسفه اسلامى و نام عرفان خود را عرفان اسلامى و به نام حجتيه قرار مى دهند, يعنى چيزى جدا از اسلام و اين همان انحرافى است كه منافقين و مجاهدين داشتند كه مى گفتند ماركسيسم اسلامى و اسلام را با ماركسيسم مخلوط مىكردند.
اما نمونه اى از انحراف تك تك اين سه گروه :
1--فلاسفه: عموماً براى مبانى غلط عقل يونانى معتقدند كه از واحد جز واحد صادر نمىشود الواحد لايصدر منه الا الواحد و در نتيجه مخلوق خدا فقط يكى بوده و خدا خليفه خود را در جهان آفريد و خود كنار ماند و آن خليفه اول همان عقل اول است كه اختيار همه كارهاى جهان در دست اوست و او هم چون يكى بوده و مخلوق كامل مثل خود و عقل دوم را آفريد و عقل دوم عقل سوم را تا عقل دهم و عقل فعال و فلك الا فلاك و خلاصه جهان مخلوق عقل است نه خدا و در جهان خدايان ديگرى به نام عقل هستند كه همه كاره جهان مى باشند و خود خدا از همه كارها بر كنار است بلكه اصلا نمى تواند در كارها دخالت كند.
و قالت اليهود يدالله مغلوله         ( و گفتند يهودها كه دست خدا بسته است)
2_ صوفیه :كه اينها جهان را برخاسته از خدا مى دانند و نمى توانند مشكل ربط حادث با قديم را بفهمند ناچار خدا را به دريا و جهان را به قطرات آب (كف) يا خدا را به خورشيد و ديگران را به ذرات و ... تشبيه مى كنند و در نتيجه همه چيز جزئى از خدا و همه عالم يك وجود شده و به وحدت وجود و موجود معتقد مى شود
3-اما نمونه انحراف شيخيه و به دنبال آن حجتيه :اين كه براساس افكار شيخ احمد احسائى و براساس افكار فلسفه و عقايد يونان صادر اول و اولين مخلوق خدا را كاملترين مخلوق دانستند و معتقد مى شوند كه از كامل ناقص صادر نمىشود و ميان خالق و مخلوق سنخيت لازم است و بايد اولين مخلوق خدا مانند خود خدا از هر جهت كامل باشد و حاضر هم نيستند خدايانى به صورت عقول و استقلال قبول كنند ناچار عقول عشره را به 14 معصوم تطبيق نموده و معتقد مى شوند كه اول ما خلق الله نور نبوت و انوار معصومين بوده و خدا خود بر كنار و اين انوار معصومين جهان آفرين شدند و امام زمان هم - هم اكنون كار خدائى مى كند و ممكن نيست امام زمان نباشد و اگر لحظه اى نباشد جهان هستى و عالم خلقت نابود مى شود و اولين مخلوق كامل خدا عقل اول همان نور انبياء بوده و غيبت امام زمان نه براى اصلاح عالم بلكه يك ضرورت است و در حقيقت خداى خالق و رزاق همان امام زمان و امامان و پيامبران و نور نبوت و عقول عشره است به صورت آدم و بعد ديگر پيامبران و به شكل پيغمبر اسلام و سپس امامان كه هر لحظه به شكلي بت عيار برآمد كه :
تا صورت پيوند جهان بود على بود      تا نقش زمين بودو زمان بودعلى بود
و خلاصه همان انحراف يهود كه گفتند:       قالت اليهود عزير بن الله (و گفتند يهودها كه عزير فرزند خداست)
و انحراف مسيحيان كه گفتند : و قالت النصارى مسيح بن الله (و گفتند نصارا كه مسيح فرزند خداست)
كه اين بار اين ها مى گويند امامان خدايان هستند و هر حاجتى كه بخواهى بايد از آنها بگيرى.
(نوشته شيخ اسماعيل خوئينى تمام شد این شیخ را در زندان ولایت مطلقه فقیه کشته شد)
شرح: در اين دو مطلبى كه آورديم در نهايت امر انتقادها به فلسفه برمى گردد و حتى عرفا و شيخيه و حجتيه نيز پايه و اساس عقيده شان در نهايت به فلسفه برمى گردد با اين تفاوت كه بعضى ها به فلسفه افلاطون و بعضى ها به فلسفه ارسطو برمى گردد و از طرف ديگر خود آقاى شيخ اسماعيل خوئينى هم چيزى عرضه و پيشنهاد نمى كند. همانطور كه در ابتدا آورديم علم حكمت زانبياء برخاست ولى باز هم بايد بگرديم كه اين حكمت در كجاست و چگونه مى شود بدان رسيد با همه اين
آقاى مطهرى منابع فلسفه اسلامى را در كتاب آشنائى با علوم اسلامى ص 141 چنين مى آورد.
فلاسفه اسلامى به دو دسته تقسيم مى شوند فلاسفه اشراق و فلاسفه مشاء سر دسته فلاسفه اشراقى اسلامى شيخ شهاب الدين سهروردى از علماء قرن ششم است و سر دسته فلاسفه مشاء اسلامى شيخ _ الرئيس بوعلى سينا به شمار مى رود. اشراقيون پيرو افلاطون و مشائيان پيرو ارسطو به شمار مى روند.
شرح: سئوال اين است اگر سر دسته اين فلسفه ها هر دو از يونان هستند پس چه ربطى اين فلسفه ها به اسلام دارند آيا جز اين نيست كه يا اسلام فلسفه ندارد و ما ناچار هستيم به فلاسفه يونان مراجعه كنيم و دين اسلام كامل نيست و براى تكميل آن دست به دامن افلاطون و ارسطو شويم و يا اگر جواب غير از آن است پس بايد به دنبال فلسفه اسلامى در منابع اسلامی بگرديم در اين زمينه ملاصدرا براى ما جوابى دارد.
كتاب شواهد و ربوبيه _ ترجمه دكتر جواد مصلح صدر المتالهين محمد بن ابراهيم شيرازى مقدمه ص 13
حكما و فلاسفه اسلامى معتقدند كه حكمت وديعه انبياء است و نخستين معلم حكمت پيامبران بودند و نيز آيه 21 از سوره بقره ( و علم آدم الاسماء كلها) شاهد صحت اين مطلب است زيرا اسم هر چيزى حاكى از مقام ذات و حقيقت اوست و خدا بدين ترتيب علم به حقيقت و هويت هر چيزى را به آدم آموخت.(نوشته ملاصدرا تمام شد)
شرح: آنچه ملاصدرا بيان كرده همان چيزى است كه شبسترى به زبان شعر سروده است .
                علم حكمت ز انبياء برخاست         حكمت كژ نه حكمت راست
اما ملاصدرا معتقد است كه علم الاسمائى كه خداوند به آدم آموخت همان حكمت بوده است و اگر اين نظر درست باشد بايد اين علم در انبياء ديگر هم استمرار داشته باشد از اينرو بايد به سراغ كتب انبياء برويم و در آنها در پى شناخت حكمت گم شده بگرديم ولى قبل از اين كه به اين كار بپردازيم شمه اى از ورود فلسفه و منطق يونان به عالم اسلامى را مى آوريم.
به نقل از كتاب تاريخ تمدن و فرهنگ كلاس دوم آموزش متوسطه ص 114 و 115
 نهضت ترجمه مقارن خلافت مامون به اوج خود رسيد فعاليت عمده مترجمان در زمان خلافت مامون در سازمانى به نام دارالحكمه متمركز بود اين مركز كه تاسيس آن را در زمان هارون الرشيد دانسته اند . حنين ابن اسحاق مشهورترين مترجم نهضت ترجمه است.فلسفه: اگر چه مهداوليه فلسفه يونان باستان است و اين دانش مهم بشري در آن سرزمين به اوج و اعتلاى اوليه رسيد اما پس از تعطيل مدارس فلسفى يونان و اسكندريه در اواخر عهد باستان در آغاز قرون وسطى آثار فلسفى يونان مورد بى اعتنايى قرار گرفت و تدريجاً روبه فراموشى رفت در قرن اول و دوم هجرى مسلمانان كه به شدت مشتاق كسب دانش بودند با آثار يونانى آشنا شدند و شروع به ترجمه كتابهاى فلسفى به زبان عربى كردند به اين ترتيب در شرايطى كه اين ميراثهاى ارزشمند بشرى روبه نابودى مى رفت مسلمانان موجب نجات آنها از يك مرگ حتمى شدند پس از ترجمه آثار يونانى به عربى علماى مسلمان با الهام از تعاليم اسلام به جرح و تعديل نظرات فلاسفه يونانى پرداختند و سعى كردند تا به استفاده از آنها نظريات و مكاتبى در جهت و منطق با پايه هاى اعتقادى اسلام به وجود آورند يا همان مبادي فكرى را در خدمت رشد و اعتلاى اصول اسلامى به كار گيرند.چراغ فلسفه در عالم اسلام هرگز خاموش نشد و هم اكنون نيز در حوزه هاى اسلامى مخصوصاً حوزه هاى شيعى تدريس و تحقيق فلسفه رواج و رونق دارد و رو به توسعه و تكامل است دنياى اسلامى در طول تاريخ فلاسفه بزرگى را تقديم بشريت كرده است كه همچنان بزرگترين متفكران بشرى شناخته مىشوند. فارابى - اگر چه رشته اصلي فارابى فلسفه بود ولى وى در علوم مختلف نيز استاد بود و در آنها تاليفاتى داشت فارابى را پس از ارسطو كه به معلم اول مشهور است معلم ثانى شمرده اند آثار فارابى بيشتر در شرح فلسفه ارسطو و افلاطون و جالينوس است پس از فارابى بايد از ابن سينا - شهاب الدين سهروردى - ملاصدرا و ملاهادى سبزوارى و طباطبائى و مطهرى نام برد.اصول فلسفه و روش رئاليسم را مى توان چكيده اين سير تاريخى فلسفه يونانى در جهان اسلام دانست (نقل از تاريخ تمدن و فرهنگ تمام شد)
شرح: قبل از اينكه فلسفه يونانى به جهان اسلام وارد شود علماء مسلمانان به علمى مشغول بودند كه به آن علم كلام گفته مى شد اما بعد از ورود فلسفه يونانى اين علم در جهان اسلام تعطيل شد و جاى آن را فلسفه يونانى گرفت در مورد اين علم آقاى مطهرى چنين مى گويد
كتاب آشنائى با علوم اسلامى (بخش علم كلام) ص 9 –
يكى از علوم اسلامى ­- علم كلام است - علم كلام علمى است كه درباره عقايد اسلامى يعنى آنچه از نظر اسلام بايد بدان معتقد بود و ايمان داشت بحث مى كند به اين نحو كه آنها را توضيح مى دهد و درباره آنها استدلال مى كند و از آنها دفاع مى نمايد.
و در ص 16 آورده است , در تعريف علم كلام اسلامى كافى است كه بگوئيم علمى است كه درباره اصول دين اسلام بحث مى كند به اين نحو كه چه چيزى از اصول دين است و چگونه و با چه دليل اثبات مى شود و جواب شكوك و شبهات كه در مورد آن وارد مى شود چيست(نوشته مطهري تمام شد)
شرح: اگر بحث و بررسي در علم الكلام كه همان اصول دين اسلام است ادامه مى يافت. آنچه را كه ما امروز از اصول دين دست يافته ايم مسلمانان زودتر مى توانستند دست يابند اما متاسفانه وقتى كه فلسفه و منطق يونان آمد و جاى علم كلام را گرفت در واقع اسلام تحريف شد و از راه اصلى خود بيرون رفت و دچار بيراهه و سرگردانى شد تا اين كه امثال  شریعتی و بنی صدر دست به تبيين جهان بینی توحیدی  بعنوان حكمت گمشده اسلام شدند و آن را به جهان عرضه داشتند ولى كسانى هم قبل از آنها بودند كه در اين باره در گذشته اشاراتی کرده اند  بايد از آنها هم يادآورى كنيم تا به بررسى و بیان كتب انبياء وائمه برسیم
1.   كتاب بر قله هاى رفيع استدلال (طباطبائى)ص 9 –
 قرآن كريم قانون كلى عليت و معلوليت را انكار نكرده و هر حادثه اى از حوادث جهانى و هر پديده اى از پديده هاى هستى را بعلل و عوامل تناسب خودش نسبت مىدهد و هرگز از اتفاقى و معلولى بى علت قبول ندارد بدين ترتيب در جهان آفرينش همه چيز بهم ارتباط و آميزش علت و معلولى دارند.
ص 10 - قرآن كريم چنانكه فطرت انسانى نيز حكم مى كند زمام هستى جهان و اجزاء جهان را يكجا با اراده خداى يگانه نسبت داده و نظامى را كه در جهان آفرينش با قوانين كلى و عمومى خودش حكفرمائي مى نمايد وابسته به تديبر و اراده او مى گيرد.
ص 147 - در آيه كريمه كلمه آيات محكمات را با جمله ام الكتاب توصيف نموده و مدلول آن اين است كه آيات محكمات باُمهات مطالب كتاب مشتملند و مطالب بقيه آيات بر آنها متفرع و مرتب مى باشد و لازم بين اين آن است كه آيات متشابه از جهت مدلول و مراد بآيات محكمات برگردند يعنى استيضاح (توضيح) معنى آيات متشابه آنها را به سوى محكمات رد كنند و بمعونه محكمات مراد واقعى آنها را بيابند.ص 150 - از امام هشتم (رضا) منقول است كه فرمود (من رد متشابه القرآن الى محكمه هُدى الى صراط مستقيم) يعنى هر كس برگرداند متشابه قرآن را به محكمات هدايت كرده مى شود به راه مستقيم.(نوشته طباطبائى تمام شد)
شرح: آقای طباطبائى نوشته:
1.   قانون علت و معلولى بر جهان حاكم است.
2.   و آن قوانين كلى و عمومى خداست.
3.   و آن قوانين در قرآن به نام محكمات است كه اساس كتاب است.
4.   و حتى شناخت دقيق معانى قرآن هم با رد متشابهات به محكمات حاصل مىشود.
از اينرو محكمات قرآن همان قوانين كلی و عمومى خدا در هستى است و در واقع بايد گفت همان حكمت گمشده اى است كه ما به دنبالش مىگرديم با اين كه استاد طباطبائى نتوانسته است اصول آن را تبيين كند اما به وجود چنين قانونى اشاره كرده است.
 ( كتاب الوامع العارفين ص 21 در احوال صدر المتالهين نوشته محمد خواجو)
حكمت عبارت است از شناخت خداوند و شئون او علم به او كه برترين علم و برترين معلوم مىباشد . (سخن ملاصدرا تمام شد)
شرح: در واقع شناخت خدا و شئون او كه همه هستى را در برمى گيرد كار حكمت است در نتيجه حكمت مهمترين چيز در زندگى انسان است و اگر كسى به حكمتى كه بشود با اصول آن خدا و هستى را بشناسائى در آورد دست يابد در واقع به گم شده خود دست يافته است چنان كه در حديث آمده ( الحكمه ضاله المومن _ حكمت گمشده مومن است). هر انسانى براى خود يك دسته اصول فكرى و عملى دارد كه ميزان شناخت اوست اما براى اين كه انسان بتواند همواره در زندگى خود در حال رشد و پيشرفت باشد بايد نسبت به اصول خود شرايط زير را رعايت كند.
1.    برداشت از اصول به طور نسبى مورد قبول بايد باشد:
·       تا وقتى كه نقض نشوند.
·       تكميل شدنى باشند.
·       نقد پذير باشند.
·       منسجم باشند.
·       قابل كاربرد باشند.
2.    اصول بايد بر پايه تحقيق و شناخت تجربى و اجتهادى انتخاب شوند.
3.    اصول بايد اثبات پذير باشند و گر نه دير يا زود از بين خواهد رفت.
4-   اصول مورد قبول علاوه بر خدا و هستى - تاريخ - جامعه و انسان را نيز بايد تبيين كند و انسان را به کمال مطلوبش برساند  در غیر این صورت دیر یا زود  جهل وسفاهت بودن آن اشکار خواهد شد .
ما هم معتقديم كه حكمت اول ز انبيا برخاست اما با قول ملاصدرا موافق نيستيم بتمامه آنجا كه گفته است : حكما و فلاسفه اسلامى معتقدند كه حكمت وديعه انبياء است و نخستين معلم حكمت پيامبران بودند - تا اينجاى مطلب موافق هستيم اما در بقيه آن كه آيه اى از سوره بقره را آورده ( و علم آدم الاسماء كلها - و ياد داد آدم را نامها را همگى) و فرموده است كه شاهد صحت اين مطلب است زيرا اسم هر چيزى حاكى از مقام ذات و حقيقت اوست و خدا بدين ترتيب علم به حقيقت و هويت هر چيزى را به آدم آموخت - اين آيه و تفسيرى كه براى آن آورده است صحيح نيست زيرا آدم اسم ها را در بهشت ياد گرفت ولى يادگرفتن اسم ها مانع از آن نشد كه آدم در بهشت اشتباه نكند و رانده نشود گفتيم كه حكمت انسان را به دورترين کمال مطلوبش مى رساند و بهشت دورترين مطلوب است اگر آدم در بهشت حكمت داشت از بهشت رانده نم ىشد و آن اشتباه را نمى كرد پس سئوال اين است آدم از كى و در كجا حكمت را از خدا آموخت بايد گفت وقتى كه آدم از بهشت رانده شد و رابطه مستقيم گفتگو با خدا را از دست داد نياز به وسيله اى داشت تا او را دوباره به بهشت برگرداند اينجا بود كه خداوند - حكمت را به آدم وحى كرد و در همانجا بود كه آدم پيامبر شد در صورتى كه در بهشت آدم پيامبر نبود و طبق گفته شيخ محمود شبسترى حكمت اول زانبياء برخاست. آدم در خارج از بهشت نبى شد و حكمت را از خداوند دريافت كرد و حكمت وديعه الهى است .
سوره بقره آيه:فتعلقى آدم من ربه كلمات  (و دريافت كرد آدم از پروردگارش كلماتى را )و اين كلمات همان حكمت بود.
در اين جا مطالبى از ملاصدرا مى آوريم كه از كتاب لوامع العارفين في احوال صدر المتالهين شيرازى نوشته محمد خواجو نقل مى كنيم. ص 142
- فلسفه اعلى : شايد امروز كمتر كسى اين فلسفه را باور داشته باشد اما به نظر ما وجود چنين حكمت اعلائى با توجه به اصول همين فلسفه رايج و مقبول (ارسطوئى) ضرورى است هر چند از دست يابى به قوانين آن ناتوان باشيم حكمت اعلى همانگونه كه قضاياى غيرتجربى را كشف مى كند توان كشف لِمى قضاياى تجربى را نيز دارد اين حكمت اصول و ضوابطى دارد جز آنچه فعلا در فلسفه است. (سخنان ملاصدرا از كتاب لوامع تمام شد)
شرح: بنابراين بيان ملاصدرا پيش بينى كرده بود كه حكمت اعلائى بايد باشد كه قادر به كشف قضاياى تجربی و غير تجربى را هر دو با هم دارد و آن حكمت اعلى همان حكمتى است كه از انبياء برخاسته است و اصول تمام اديان بوده و در تمام كتب دينی به صورتى بيان شده است و در پيامبر خاتم اين حكمت در كمال خود بيان شد و اين حكمت را محمد (ص) در آل خود به وصايت و به وراثت گذاشت و از اينرو آل محمد ولى و امام و خليفه رسول الله (ص) در ادامه رسالتش بودند و به درستى اصول حكمت را براي مردم بيان كردند
استاد محمد تقى جعفرى در كتاب شناخت ص 528 مطلب جالبى دارد و مىفرمايد:  (دانشمندان اسلامى طبيعت را كتاب تكوين و قرآن را كتاب تدوين ناميده اند هيچ يك از اين دو كتاب محتواى واقعى خود را بدون مطالعه واقعى ديگرى نشان نمىدهد).

در كتاب لوامع العارفين ص 200 مبحثى دارد به نام شناختی از كتاب مفاتيح الغيب

 (ملاصدرا) محمد خواجو چنين مىنويسد.
 كتاب حاضر موسوم به مفاتيح الغيب در بين كتب وى (ملاصدرا) از جنبه تلخيص و نظم و جامعيت در صدر تاليفات وى قرار دارد گزينش اين نام آن است كه كتاب در صدد ارائه ابزارهائى است كه غيب وجود قرآن را مى گشايد در نظر ملاصدرا الدين و بسيارى از عرفاء و فلاسفه قرآن بتمام معنى با هستى  هماهنگى دارد زيرا از مبدا هستى واصل واقعيت و متن اعيان صدور يافته پس ابزارى كه غيب قرآن را مى گشايد در همان حال غيب وجود را نيز گشوده است مفاتيح غيب قرآن مفاتيح غيب وجود است
و چندى از نظرات ملاصدرا را از مفاتيح الغيب در زير مىآوريم.
1.   عقل و شرع متطابقند اصول حاكم در عقل همان اصول حاكم در شريعت است قواعد نظرى در هر دو يكسان است و قوانين عقلى و وجدان تجرد همان قوانين شريعت انورند.
شرح:اصول حكمت همان قوانين فطرت عقل است و هم اصول دین است .
2.   قرآن و وجود با يكديگر مساوق اند زيرا قرآن ناشى از اسم جمعى و احدى خداست و به دليل مظهريتش نسبت به اسم جمعى - جمع اسماء ربوبى را منعكس مىكند .
شرح:بنابراين اصول محكمات قرآن همان قوانين وجود است.
3.   وجود بسان قرآن حروفى دارد كه مفاتيح غيب اند از تركيب آنها كلمات ساخته شده و از كلمات آيات و از آيات سوره به وجود مى آيد و سرانجام از سوره كتاب مبين هستى در دو وجه فرقانى و قرآنى محقق مىگردد وجهه فرقانى كتاب مبين عالم كبير با جمع تفاصيل اش مى باشد وجهه قرآنى و جمعى آن حقيقت انسان كامل ربانى است.
شرح:بنابراين قوانين عالم كبير همان قوانين حاكم در وجود انسان (عالم صغير) است به همين دليل عالم در تماميت خود يك پديده و يك آيه خداست و انسان هم موجودى است كه عالم كبير منطوى در وى است و آن بواسطه قوانين يگانه آن دو است و انسان خود كاملترين آيه خداست.
4.صدور كثرت از وحدت از جمله مباحث ارزنده و دشوار است محققين هر گروه راهى برگزيده اند ملاصدر راه ديگرى برگزيد در نظر وى موجود عقلى يك واحد ذو مراتب است اين موجود واحد ذو مراتب با وحدت خود استناد ذاتى به حقيقت وجود واجب (الله) دارد و با كثرت مراتبى خود زمينه ساز صدور كثرت از حقيقت الوجود است.
كتاب شواهد و ربوبيه ترجمه دكتر جواد مصلح - صدر المتالهين شيرازى آورده ص 219 _ خداى متعال در آيه شريفه سوره قمر آيه 50:
  و ما امرنا اِلا واحده             و امر ما جز يگانه نيست
اگر از واحد حقيقى يعنى ذات واجب الوجود موجودى جز او (الله) بالذات صادر گردد هر آينه در ذات او كثرتى بالذات و واقعى وجود خواهد داشت (سخن ملاصدرا تمام شد )
شرح:بنابراين مخلوق اول موجودى خواهد بود كه مقدر (نسبى) و فعال خواهد بود يعنى بر پايه توحيد نسبى همه موجودات خلق شده اند
و در ص 359 همان كتاب آورده است.
نفس انسانى در خور آن است كه به درجه و مقامى نايل گردد كه جميع موجودات عالم همگى اجزاى ذات وى باشند و قوت و قدرت وى سارى در كليه موجودات باشد. امام علی (ع) هم فرموده
     اتزعم انك جر صغير         و فيك انطوى العالم الكبير
     آيا مى پندارى همانا تو جرم كوچكى هستى   و در تو پيچيده شده عالم بزرگتر
     و انت الكتاب المبين الذي           با حرفه تظهر المضمر
        و تو كتاب مبين هستى كه          با حروفش ظاهر مىشود باطن     
شرح:انسان كاملترين موجود مخلوق خداوند است و او خليفه خدا بر روى زمين است و براى شناخت خداوند كافى است كه انسان كتاب مبين وجود خودش را مطالعه كند همه چيز در خود وجود انسان خلاصه شده است .
  از اينرو امام علی (ع) فرمود: من عرفه نفسه فقد عرفه ربه  (هر كسى شناخت خودش را پس بدرستيكه شناخت پروردگارش را)
در نتيجه حكمتى كه گم كرده ايم در ذات وجود خودمان است و نيز در ذات هر موجودى كه خداوند خلق كرده است و اگر خودمان و موجودات جهان را مطالعه كنيم اصول پنج گانه حكمت را در آنها خواهيم ديد و آن شرايطى را كه براى يك حكمت برشمرديم خواهد داشت از اينرو شاعر سروده
            و فى كل شيء له آيه                   تدلُ على انه واحد
و در هر چيزى براى خدا نشانه اى است      راهنمايى مى كند بر اينكه او يگانه است
اذا المرء كانت له فكره                           ففى كل شىء له عبره
و اگر براى انسان باشد انديشه اى             پس در هر چيزى براى اوست عبرتى (براى شناخت)
      بايد نشانه هاى خدا را در هر چيزى ديد و آن قوانين حكمت است كه حاكم بر هستى هر چيزى مى باشد و اگر انسان با انديشه به امور نگاه كند در هر چيزى براى شناختن امور عبرت وجود دارد و آن همان اصول حكمت است كه بر كل جهان حاكم است. و نزديكترين چيز براى مطالعه وجود خود انسان است به همين دليل شعراء فارسى زبان هم در اين مورد شعرها سروده اند .
     دل گفت مرا علم لدنی هوس است         تعليم كن اگر ترا دسترس است
     گفتم الف گفت ديگر؟ گفتم هيچ        در خانه اگر كس هست يك حرف بس است
شرح:آن يك حرف كلمه توحيد است كه بر همه چيز حاكم است و اصل اول از اصول حكمت مى باشد اگر همين يك اصل را درست بشناسيم و بدان در همه زمينه ها عمل كنيم ديگر بس است و نيز
     خلاصه همه هستى روزگار                 كه هستند آيات پروردگار
     گر به ظااهر عالم اصغر توئى                       دان به معنى عالم اكبر توئى
و همان طور كه در بالا آمد - يك حرف كافى است اگر فهميده شود و آن توحيد است شاعر سروده
         توئى تو نسخه نقش الهى            بجو از خويش هر چيزى كه خواهى
     ز هر چه از جهان زير و بالاست             مثالش در تن و جان تو پيداست
     تو آن جمعى كه عين وحدت آمد              تو آن وحدت كه عين كثرت آمد
     من تو برتر از جان و تن آمد                  كه اين هر دو ز اجزاى من آمد
قوانين حاكم بر وجود انسان - همان اصول حكمت است يعنى توحيد - بعثت - امامت - عدالت - معاد - حكمتى است كه انبياء براى انسان آورده اند و هر پيامبرى در زمان خود به زبان قومش آنها را بيان كرده است و اصل الاصول آن توحيد است كه همه انبياء براى بيان آن آمده بودند بنابراين اگر گفته شده كه علم حكمت زانبياء برخاست - كلام باطلى نيست ولى متاسفانه انسان ها تعليمات انبياء را تحريف كردند و هنوز كه هنوز است توحيد عملى را نمى شناسند - و هر آنچه كه هم از توحيد سخن به ميان مى آورند مقصودشان توحيد نظرى يعنى فقط يگانگى خداوند است در صورتى كه آن را هم بدرستى قادر به بيان نيستند چرا كه عقل محتاج اصول حكمت است كه در امورى كه تفكر مى كند حكمت به عنوان اصول راهنما -   فكر را راهنمائى كند تا انسان دچار انحراف نشود - معنى دقيق حكمت يعنى داورى كردن است و اصول حكمت اين داورى را مى كند و به انسان امكان مى دهد كه ميان حق و باطل بتواند داورى كند و از حق پيروى و از باطل دورى كند كار حكمت همين است . اما با همه اين  احوال انسان براى يادگيرى علم حكمت محتاج است و انبياء و اوصياء - همان استادان بودند كه آمدند تا حكمت را به انسانها تعليم بدهند با اينكه اين استادان و معلمان حكمت را براى انسانها بيان كردند ولى هنوز انسانها بدرستى به حكمتى كه پيامبران و اوصياء تعليم داده بودند دسترسى كامل ندارند و انسانها سرگشته و حيران شده اند حكمت را بايد از معلمان آنها يعنى انبياء و اوصياء تعليم گرفت اگر انسان طالب شناخت حق و باطل باشد
شاه نعمت الله ولى سروده است:
     چون طالب ره شدى به تدبير                   درياب نخست صحبت پير
     پيرى كه نه در فروع ماند                      پيرى كه اصول دين بداند
اصول دين همان حكمت گمشده ماست كه بايد در پى شناخت آن باشيم اصولى كه همه انبياء آن را بيان كرده اند
و پيامبر خاتم محمد (ص) در آل خود آن را به وديعت نهاد تا مسلمانان از انها   بياموزند ولى بعضی از علماء  مسلمانان که نام خودشان را هم  اصول گرا  گذاشته اند  بجاى آن كه  علم حكمت  (اصول راهنمای حق )را ازانبیاء و مخصوصا از محمد و آل محمد بگيرند  از  ارسطو گفتند  و ارسطو را معلم  اول نام نهادند  انحراف بعضی از روحانیون ایران  امثال   ..... پیروی آنها از ارسطو است  این  روحانیون  غرب زده هستند که ایران را دچار  مشکلات  و اسلام  را تحریف  کرده است قران باید به اصولی که محمد و ال محمد تعلیم داده اند  تاویل و تبیین کرد در اینده این اصول  بیان خواهد شد
  
 پیروزی از آن  شیعه ای است که قران را کتاب حق و حقوق انسان می داند











هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر